OpenSource

متن بازی آزادانه

OpenSource

متن بازی آزادانه

OpenSource

در این‌جا منبع افکارمان را باز می‌گذاریم.

بلاگ عرفان علی‌محمدی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان
خبرنامه و فید

۲۰ مطلب با موضوع «مدرسه» ثبت شده است

بعد از یک ماه جزوه گذاری و یک ماه استراحت دوباره تصمیم به پست دادن گرفتم! با این امید که این جا به فضای اصلیش برگردد و دوباره بتوانیم به شما خدمتی کرده باشیم.
عزیزان دقت داشته باشند که هدف ما افزایش چند تا عدد موسوم به آمار نیست! :)

 

پراکندگی افکارم باعث شد که یاد ۴ سال پیش بیفتم. موقعی که هنوز بچه بودیم!

اول راهنمایی بودیم. یک روز خبری رسید که مشاورها می خواهند سر کلاس «آش رشته»۱ جای بچه ها را به شکل اجباری عوض کنند. زنگ آش رشته که شد آقای حدادی و اکرمی با شیوه ای قریب به random بچه ها را در هم بُر زدند!

این تصمیم مشاورها که در ذهن ما ساختارشکنی هم تلقی می شد باعث اعتراض همه ی کلاس شد: «آقا چرا جای ما رو زوری عوض کردین» و این جور حرف ها.

در جواب گرفتیم که:‌ «تجربه می گه رابطه هایی که دیرتر تشکیل شده پایدارتر بوده.»

قیافه ی ما با شنیدن این:

ادامه را بخوانید!

۰۵ مرداد ۹۲

رفقا آقا نادر داره می ره به یه مسافرت طولانی و دفعه ی بعدی که ببینیمش معلوم نیست کی باشه. :(

۱۳ خرداد ۹۲

یک سال پیش با امیر محمّد و شایان بودیم که داشتیم از خانه‏ی محمّد رضا بر می‏گشتیم. سر چهارراه سرسبز (بالای هفت حوض) از این چند کلمه عکس گرفتم.

۱۰ اردیبهشت روز ملّی خلیج فارس بود.

خیلی عجیب هم از نژادپرست‏ها نفرت داریم و هم از عرب‏ها.

کلّاً در جوهایی هستیم که فکر پشتشان نیست؛ حتّی فکر یک کاراکتر u!

 

دیروز هم روز سمپاد بود!

هنوز در جوّ labelی هستیم که چند ساله روی ما خورده؛ اسم «تیزهوشان».

همیشه هم این اسم برای ما افتخار محسوب شده، نه ما برای آن!

افتخار می‏کنیم و خوشیم و همه‏ی Facebookمان را کرده‏ایم سمپاد و سمپادی... در صورتی که سمپاد فقط یک label و ۸ تا فِلِش نیست. سمپاد خود ماییم. در جو بمانیم امّا آن را جهت‏دار کنیم!

۱۵ ارديبهشت ۹۲

امروز تولد Open Source ه!

 

سال پیش همین موقع بود که با شایان رفتیم بیان دعوتنامه ی بلاگمون رو بگیریم.

به شایان گفتم یه اسم خوب پیشنهاد بده واسه بلاگ. گفت بذارش opensource.blog.ir!

 

 

داریم کم کم به امتحانای ترم اول نزدیک می شیم. دوباره قصد داریم هر روز جزوه بذاریم واستون که استفاده کنید! لطفا برای جزوه ها (مثلا برای scan یا upload) کمک کنید! هر کس جزوه ی خوبی از هر درسی دارد لطفا اعلام کند!

 

موفق باشید.

ان شا... سال دیگه هم همین جا بنویسم.

۰۷ آذر ۹۱

انتخابات سمینار نزدیک است...

بنده از آرین و محمّد حمایت می‏کنم و به این دو نفر رأی می‏دهم.

احتمالاً همکاری‏های زیادی بین ما در آینده انجام می‏شود.

به نظرم لازم است که یحیی هم از سمت حلّی‏یکی‏ها انتخاب شود. چون امسال ستاد تشکیل می‏شود که چند تا آدمی که جناح و زاویه‏ی دید متفاوت دارند کنار هم جمع شوند.

 

مطلب فرعی:

دوستانی که اخیراً دعوت‏نامه از شرکت بیان دریافت کردند، لطفاً از دعوت‏نامه‏شان استفاده‏ی مفید کنند!
یعنی ترجیحاً اگر پست نمی‏گذارند، دعوت‏نامه را واگذار کنند.
اگر هم کسی خواست که با هم در این‏جا بنویسیم، به من بگوید که آزمون فیلترینگ را به عمل آوریم!

دو وبلاگ جدید ایجاد شده: pouyan.blog.ir و first-storm.blog.ir که مال پویان و محسن هست.

من الان [حدّاقل] ۶ دعوت‏نامه‏ی بیان دارم و می‏توانم به بقیه بفرستمشان. هر کس خواست اعلام کند.

۰۸ مهر ۹۱

 

اثری از بنده و پویان و فربد!

امروز سر کلاس زبان فارسی یه آقایی رو کشیدیم که رفتن body building کار کردن. D:

اون قسمت سیاه و عجیب هم خلاقیت بچه ها بود که از نخ استفاده کردن!

«هر نزد ایرانیان است و بس» (ولی خوب ازش استفاده نمی کنیم! D:)

 

و یک چیز مهم برای المپیاد کامپیوتری ها:

آقای مقیمی گفتن که امشب نتایج فیلترینگ فرستاده می شه به میل بچه ها. (وای... S-:)

۰۲ مهر ۹۱

طبق خبر یکی از بچه‏های بالا:

 

نتایج بچّه‏های مدرسمون توی المپیاد کامپیوتر کشور:

سبحان میریوسفی: طلا
مهدی بهروزی خواه: طلا
فرزاد عبدالحسینی: طلا
امیر محسن آهنچی: نقره

 

مبارکشون باشه!

۳۱ شهریور ۹۱

روز آخر مدرسه بود؛ زنگ عربی.

با بچّه ها تصمیم گرفتیم تا می تونیم شاد باشیم و روز آخر رو حال کنیم.

یهو همه بچّه ها ریختن وسط کلاس با هم شروع کردن به رقصیدن. D:

 

خیلی شاد بودیم الکی...

چندتا از بچه ها رو وسط کلاس می بینید:

رقص سر کلاس

رضا که داره شعر می خونه:
«مبصر ما بحریه، آی بحری بافت بحری بافت!
اون موبایلو برده بود، آی بحری بافت بحری بافت!
...»

بعدشم همه با هم «بحری موبایل آورده» (شعار همیشگی) رو می خونیم...

و البتّه بعدش هم «واویلا لیلی»!

آخرش هم آقای احمدی اومدن و بچّه ها همه ساکت شدن. می گفتن از طبقه پایین زنگ زدن بهمون گفتن «مگه بالا دارین اسب می دوونید؟» D:

 

فیلم گرفتم؛ ببینید!
البتّه ببخشید که خیلی خوب فیلم نگرفتم!
اوّلش 60 مگابایت landscape بود، تبدیلش کردم به 7 مگابایت portrait که راحت ببینیدش.

دانلود و نمایش کلیپ در ادامه ی مطلب.

۲۷ تیر ۹۱

آخرین دوشنبه ی سال بود... طبق رسم هر ساله قرار بود که زنگ ناهار در مدرسه آب بازی «دوشنبستون» انجام بشه و خیلی خوشحال بودیم.

من هم وسط یکی از زنگ تفریح ها از مدرسه رفتم بیرون و کلّی کیسه فریزر و شامپو خریدم که زنگ ناهار مجهّز باشیم.

زنگ قبل دوشنبستون شیمی ۱ داشتیم! ما که نمی خواستیم بخوابیم سر فیلم های شیمی، مثل همیشه رفتیم سراغ تجهیزات!

رضا هم اوّلین روزش بود که آیفون 4S ای که تازه خریده بود را مدرسه آورده بود.

ته کلاس نشسته بودیم و رضا با آیفونش بازی می کرد و من با آیپادم.

 

ادامه ی داستان را بخوانید!

۲۸ خرداد ۹۱

طبق برخی خبرها فردا در امتحان کامپیوتر، از pointer هم سوال می آد.

از اون جایی که کار از محکم کاری عیب نمی کنه،
امیر حسین آزمون و من یه PDF درست کردیم و توش pointer رو کامل توضیح دادیم.

من خودم از امیرحسین خیلی تشکّر می کنم واسه ی ایده و زحمتش.

 

لینک فایل رو توی ادامه ی مطلب گذاشتم.

۰۵ خرداد ۹۱

توی هفته ی آخر رفتن سر کلاس درسیم.

جو خوابیده و خسته و وله! معّلما زیاد کاری به کار بچّه ها ندارن.

اتّفاقی که توی این هفته انجام شد و خیلی باحال بود و فقط از حلّی ها بر میاد، دوشنبستون بود؛ کلّی آب بازی کردیم و همدیگه رو خیس کردیم.

امروز، روز آخر مدرسه رفتن ماست.

چقدر زود گذشت! خیلی خاطره داریم از کلاسمون.

امسال خیلی حال داد بهم کلّاً. کلّی آدم جدید دیدم و خیلی عوض شدم.

کلاس خوبی داشتیم امسال، همه همیشه با هم بودیم و همیشه پایه ی حرکتی جمعی!

چقدر خوب بود...

 

ادامه ی متن را در ادامه ی مطلب بخوانید.

۲۷ ارديبهشت ۹۱

هفته ی پیش، آقای باقری واسه زنگ زبان نیومدن.

منم بی کار بودم؛ رفتم سر کلاس آقای نصرتی!

خیلی با حرکت صد و ششی ها حال کردم. بچّه ها از قبل، نون بربری و پنیر خریده بودن. بعد با آقای نصرتی هماهنگ کردن که آخر کلاس توی خود سایت بشینیم صبحانه بخوریم!

مرحله ی دوم هم قسمت آبمیوه بود. D:

 

این عکس ها رو تگ نمی کنم؛ خیلی زیاد بودیم!

یه عکس دیگه هم توی ادامه ی مطلب هست.

۱۰ ارديبهشت ۹۱

آخرای بهمن بود که یه سری از بچه ها رو بردن بازدید از تصفیه خانه...

کلّاً ۲۴ نفر رو برده بودن. یعنی قاعدتاً از هر کلاس ۳ نفر.

در حالی که ۷ نفر از این ۲۴ نفر صد و هفتی بودن!

رضا هم مثل همیشه چتر شد و به زور رضایت‏نامه گرفت. D:


تعدادی عکس گذاشتم که ببینید.

روی هر عکس می تونید کلیک کنید تا با کیفیت اصلی ببینیدشون.

تگ ها(راست به چپ): سیّد آرین شاهنگیان، عرفان علی محمّدی، سینا عربی


بقیه ی عکس ها(۸ عکس) در ادامه ی مطلب

عکس ها از همه نظر کامله؛ حتّی از نظر پس زمینه و بو!

۰۶ ارديبهشت ۹۱

بچّه های صد و هفتی سر کلاس زیست جمع شدند و فیلم گرفتند.

خیلی باحال و لوده‏ان کلّاً!

کلاس 107

بچّه‏ها می گن: «این‏جا علامه حلیه؛ We love you ...»


دانلود کلیپ چند ثانیه ای در ادامه ی مطلب

با کیفیت HD

۰۵ ارديبهشت ۹۱


الان توی مدرسه هستم و فقط یک مکالمه ی کوتاه می نویسم:

ادامه را بخوانید.

۲۳ فروردين ۹۱

یک مطلبی به دستم رسیده به نام «تحلیل صرفی سازمان ملّی پرورش استعدادهای درخشان».


مطلب جالبی است و نویسنده‏ی باحالی داشته! مفاهیم کاملاً بومی‎سازی‏شده هستند.


پیشنهاد می‏کنم آن را بخوانیم چون مفاهیمی را گردآوری و یادآوری کرده که باید به آن‏ها عمل کنیم.


ارزش گرفتن 10 دقیقه از ما را دارد!


دانلود در ادامه‏ی مطلب(PDF چهار و نیم صفحه‏ای با حجم 300 کیلوبایت)

۰۱ بهمن ۹۰

به جان خودم این‏جا جزوه‏دونی نیست!

بسه دیگه، چقدر جزوه واسه‏ی یه امتحان یه درس مسخره!

جدّاً حیف این تعطیلی‏ها نیست که بشینیم شیمی بخونیم؟!

دیگه خسته شدم این قدر پست دادم واسه‏ی این جزوه‏ها!

حالا بگذریم...

آرتین زحمت کشیده جزوه‏ی آقای عربیه رو تایپ کرده!

جدّاً جزوه‏ی عالی‏ای هست.

پیشنهاد می‏کنم به جای بقیه‏ی جزوه‏ها این را بخوانید.


لینک دانلود در ادامه‏ی مطلب با حجم ۱.۴ مگابایت

۲۴ دی ۹۰

متن زیر یکی از نظرات[خصوصی] داده‏شده در وبلاگ است که به درخواست نویسنده‏اش پست شده:


خیلی از کارهایی که ما انجام میدیم بیشتر از اینکه انتخاب خودمون باشه به خاطر جو جامعه اطراف مونه. اگر دور و برت رو نگاه کنی می تونی کلی مثال پیدا کنی. چندتا مثال از همین چیزایی که سرش بحث کردی می زنم :

1. این که بچه ها تو دبیرستان چی کار کنن کاملا به جو رفقاشون وابسته است. اون سالهایی که ما هم سن شما بودیم جو رباتیک تو مدرسه خیلی قوی بود. هر کی تو گروه برق یا مکانیک بود (یا حتی نبود) یه ربات ساخته بود و دوست داشت تو انواع مسابقاتی که تو مدرسه ، کشور ، یا حتی دنیا برگزار میشه شرکت کنه. اون موقع جز چند نفر معدود کسی از سال اول برا المپیاد نمی خوند.

بعد که رفتیم سال دوم جو المپیاد تو بچه افتاد. شاید تعداد بچه هایی که تو المپیادهای ریاضی + فیزیک + کامپیوتر بودند به 1/3 پایه می رسید. هر روز یکی می اومد می گفت من فلان کتاب رو خوندم اون یکی می اومد می گفت یه سری سوال خفن پیدا کردم و . . .

2. این که آدمها اولین رشته انتخابی شون تو کنکور چیه کاملا در اثر جو اون دوره است. شاید باورتون نشه ولی یه زمانی اولین رشته ای که هر کسی بعد از کنکور می زد به جای برق شریف ، عمران شریف بود (حدود 13-14 سال پیش). یعنی جو تو عمران شریف تو. بعد جو افتاد تو برق شریف. تا چند سال پیش هم که من دنبال می کردم کم کم مکانیک داشت به برق نزدیک می شد. اینکه آدمهایی که از رو این جو انتخاب رشته کردن و رفتن برق شریف بعد تو دانشگاه چه بلایی سرشون اومده بماند.

3. همان الان هم تو دبیرستان علاقه زیاد بچه ها به المپیاد به خاطر جو خودشونه.

 

حالا اگر آدم بخواد به المپیاد فکر کنه ( بدون اثر گرفتن از جو) چندتا سوال براش مطرح میشه :

1. اگر کسی المپیاد بره و قبول نشه چه بلایی سرش میاد؟ کنکورش از دست می ره یا نه؟

2. اصلا برا چی باید برا المپیاد خوند؟ حتی برا چی باید دانشگاه خوبی رفت و اونجا درس خوند ؟

3. آیا المپیاد اثر زیادی تو پذیرش آدم تو دانشگاه های خارجی داره؟


برای خواندن ادامه‏ی متن به ادامه‏ی مطلب رجوع کنید.

۲۳ آذر ۹۰

محدودیت فکری؟

یک پرسش مهم:
آیا این که ما (علامه حلی‏ای‏ها) هدفمان را دانشگاه تهران یا دانشگاه صنعتی شریف قرار بدهیم، ذهن خود را محدود کرده‏ایم؟
اگر پاسخ خیر است، یعنی دانشگاه‏های غیر ایرانی را هم جزو اهدافمان بدانیم؟ آیا دست‏یافتنی هستند؟


چیزی که به نظر می‏آید این است که رفتن به المپیاد و گرفتن مقام خوب کشوری، جایگاه بالایی در جامعه به ما می‏دهد و باعث می‏شود به این دو دانشگاه راحت برسیم؛ اما کارهای پژوهشی برای دانشگاه‏های خارجی مهم‏تر واقع می‏شوند.
و باز هم سؤال این‏جاست که آیا رفتن به المپیاد یعنی قبول محدودیت؟


با کسی درمورد موضوعی کلی‏تر بحث می‏کردم؛ نه درمورد خود المپیاد.
او به من می‏گفت: «کافی است در حد چیزی که جامعه از تو انتظار دارد باشی؛ همین کافی است تا زندگی خوبی داشته‏باشی. تو هم حتماً حداقل انتظار جامعه را برآورده خواهی کرد... مگر الان آن افراد پولداری که از کشورمان چندان خوششان نمی‏آید، قصد رفتن به خارج می‏کنند؟»

اما آن موقع تفکر من این بود که چنین افرادی محدود فکر می‏کنند. به او گفتم: «من دوست دارم آن طور که خودم انتظار دارم باشم؛ نه آن طور که جامعه از من انتظار دارد.»

ولی الان در شکّم که کدام تفکر درست است.


اتلاف وقت؟

از نظر من، می‏توان هدف خوب زندگی را این گونه [هم] تعریف نمود: «کلاً باید کاری کرد که هم در دنیا و هم در آخرت لذت برد!» (البته اولویت با لذت آخرت است!)

برای لذت بردن در دنیا باید از وقت به‏خوبی استفاده کرد. این طور که شنیده‏ایم، لذت‏بخش‏ترین دوران زندگی انسان کودکی و نوجوانی است.
ما که مقدار زیادی از این «دوران خوش» را گذرانده‏ایم، آیا ارزش دارد که دو سال از مقدار باقی‎مانده‏ی این «دوران خوش» را برای خواندن المپیاد بگذاریم؟
بعداً، شادی می‏کنیم یا افسوس می‏خوریم؟ (از چه دقیقاً؟)


سؤال‏های مهمی که شاید در مطالب بعدی به آن‏ها پرداخته‏شود، این‏ها است:

آیا المپیاد ما را یک‏بعدی می‏کند؟ آیا یک‏بُعدی شدن بد است؟
المپیاد رفتیم. طلا هم آوردیم. خب بَعد چی؟
المپیاد رفتیم. طلا نیاوردیم! چه سود و ضرری داشت؟


لطفاً کامنت بدهید که بفهمم که می‏خواند و برای که می‏نویسم! وقتی نویسنده کامنت می‏گیرد، می‏فهمد وقت گذاشته‏شده بر نوشته مفید بوده و اتلاف وقت صورت نگرفته است.

۱۸ آذر ۹۰

از سمت راست به چپ(کلا اراذل):
نیما محدث - کسری کیایی - متین قوامی زاده - عرفان علی محمدی - محمدرضا شکری - پارسا اکبری مهر - محمد زرکار - امیررضا شاه میری

کلا عکس جالبی است. من دستم را به حالت ۰۲۱ گرفته ام... روی زمین چیپس پپسی و دلستر است به علاوه ی اسپیکر و هدست و CD player و PSP!


من و سید آرین شاهنگیان:

بقیه را نمی شناسم! قرار بود امیرمحمد کالجی هم در این عکس باشد اما مشکلاتی برایش پیش آمد.

این عکس دربرگیرنده ی افرادی است که از مدرسه ی ما در مرحله ی اول آزمون سمپاد قبول شدند.


برای دیدن تصاویر در ابعاد اصلی روی آن ها کلیک کنید.

منتظر نظرها و لایکتون هستم. (-;


*عکس اول را برای یکی از دوستان هم دبستانیم که در آلمان است فرستادم. خیلی ناراحت شد و اشکش داشت در می آمد.

۱۶ آذر ۹۰