OpenSource

متن بازی آزادانه

OpenSource

متن بازی آزادانه

OpenSource

در این‌جا منبع افکارمان را باز می‌گذاریم.

بلاگ عرفان علی‌محمدی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان
خبرنامه و فید

دوشنبستون به دنبال آیفون!

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۱، ۰۶:۴۹ ب.ظ

آخرین دوشنبه ی سال بود... طبق رسم هر ساله قرار بود که زنگ ناهار در مدرسه آب بازی «دوشنبستون» انجام بشه و خیلی خوشحال بودیم.

من هم وسط یکی از زنگ تفریح ها از مدرسه رفتم بیرون و کلّی کیسه فریزر و شامپو خریدم که زنگ ناهار مجهّز باشیم.

زنگ قبل دوشنبستون شیمی ۱ داشتیم! ما که نمی خواستیم بخوابیم سر فیلم های شیمی، مثل همیشه رفتیم سراغ تجهیزات!

رضا هم اوّلین روزش بود که آیفون 4S ای که تازه خریده بود را مدرسه آورده بود.

ته کلاس نشسته بودیم و رضا با آیفونش بازی می کرد و من با آیپادم.

 

ادامه ی داستان را بخوانید!

آقای فروغ مند هم فیلم را گذاشته بودند و... مثل همیشه!

بیست دقیقه از کلاس گذشت و من و رضا هنوز مشغول بودیم!

یک دفعه معلّم داد زد: «آقایونی که اون ته کلاسن، فک نکن نمی بینمشون!»

ولی ما باز هم ادامه دادیم!

 

نیم ساعت از کلاس گذشته بود که...

خیلی ناگهانی آقای فروغ مند از سر کلاس دویدند ته کلاس، سر میز ما!

خیلی خیلی عجیب بود که در آن لحظه فقط آیفون رضا دیده شد و آیپاد من را نگرفتند (ته شانسه ها D:) ...

اعصاب رضا ناجور خرد بود؛ چرا که گوشیش را تازه خریده بود و اوّلین روزی بود که مدرسه آورده بودش.

 

زنگ ناهار خورد...

من و رضا رفتیم پیش آقای فروغ مند و شروع کردیم به پاچه خواری و خواهش و تمنّا!

حرف های ما را نه گوش می دادند و نه قبول داشتند؛ می گفتند «این توهینه که دانش آموز سر کلاس و جلوی معلّم به جای درس گوش دادن با گوشیش بازی کنه...»

امّا اصلاً فایده نداشت و آقای فروغ مند با آیفون رضا که در کیفشان بود در رفتند!

 

بعدش قرار شد که نیم ساعت موضوع را فرموش کنیم که دوشنبستون را خراب نکرده باشیم!

آب بازی هایمان تمام شد و ما ماندیم و ناراحتی و ناامیدی...

 

یک کم با رضا حرف زدیم و به نتیجه رسیدیم که برویم سراغ محمّد الهی!

با هم محمّد نشستیم و حرف زدیم که به آقای فروغ مند چه بگوییم...

 

زنگ ناهار هم تمام شد...

وقتی آقای فروغ مند از تالار دبیران بیرون آمدند، رفتند بالا به سمت کلاس ها و می خواستند گوشی را تحویل ناظم عزیز، آقای احمدی بدهند.

ولی وسط راه، محمّد شروع کرد به صحبت کردن با آقای فروغ مند.

سعید سلطانی هم آمد کمک!

امّا همان طور که می دانید منطق آقای فروغ مند کلّاً متفاوت است و معلّم ها هم نمی توانند نظر ایشان را تغییر دهند چه برسد به دو دانش آموز اوِّلی!

 

۵ دقیقه گذشت.

قاعدتاً
گوشی رضا باید دست آقای احمدی باشد،
رضا باید گریان باشد که تا بیست و هفتم گوشی ای برای تولّدش خریده بود را نمی بینید (رضایی که تا یک ساعت دیگر که مدرسه تعطیل شود باید با گوشی پیش خانواده برود)،
آقای فروغ مند با ما لج کرده باشد و...

 

امّا هیچ کدام از اتّفاق های بالا نیفتاد و محمّد «اوف» گویان و آیفون به دست وارد کلاس شد!

قیافه ی رضا:

 

شبیه همین خاطره ی خوب را با مهیار و سینا داشتم...

 

امیدوارم از داستان(!) خوشتان آمده باشد... منتظر نظر شما هستیم.

«همه داستان دارن ما هم داریم باهم!»

۳۱ مرداد ۹۱ ، ۲۲:۲۷ مهدی مدیر گیم بی سی
با سلام نظرتان راجب به تبادل لوگو با گیم بی سی چیست لطفا ج.اب را ایمیل کنید
dame mamad garm . karesh doroste

داستان جالبی بود !!! مخصوصا راضی کردن شخصی مثل آقای فروغمند !!! حداقل می نوشتی که چه جوری آقای فروغمند رو راضی کردن ؟؟؟ِ

پاسخ:
اون اصلا یه رمانه واسه خودش!

رضا
kheili khoooob bood!!!!!! mifahmam pesare bichare hatman ch hallliii dashhteeee!!!i phone doste manam haminjoori gereftan!!! :D
 kheili az forogh mand baeed bud!!
vaghean mer30 mohammad taha
 Ghablesh man be Reza goftam reza bede manam yekam bazi konam goft na nemidam hal nemide o az in jour harfa ba in vojoud man raftam mokhe ostade geramo vase agha zadam

پاسخ:
زورو! D:
Jallebish ine ke kollan gozashte boud to kifesh va mikhast bardare bara khodesh
:D
 
 are yadesh bekheir dige tajroe shode gushio ke mikhari fardash naiari pas fardash biari chizi nemishe ama fardasg 100% migiran.
پاسخ:
هی... آره سر گوشی شما هم خاطراتی داریم... اونم روز اولی بود بازم.

عرفان

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی