OpenSource

متن بازی آزادانه

OpenSource

متن بازی آزادانه

OpenSource

در این‌جا منبع افکارمان را باز می‌گذاریم.

بلاگ عرفان علی‌محمدی

طبقه بندی موضوعی
آخرین مطالب
نویسندگان
خبرنامه و فید

۴ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «مدرسه» ثبت شده است

بعد از یک ماه جزوه گذاری و یک ماه استراحت دوباره تصمیم به پست دادن گرفتم! با این امید که این جا به فضای اصلیش برگردد و دوباره بتوانیم به شما خدمتی کرده باشیم.
عزیزان دقت داشته باشند که هدف ما افزایش چند تا عدد موسوم به آمار نیست! :)

 

پراکندگی افکارم باعث شد که یاد ۴ سال پیش بیفتم. موقعی که هنوز بچه بودیم!

اول راهنمایی بودیم. یک روز خبری رسید که مشاورها می خواهند سر کلاس «آش رشته»۱ جای بچه ها را به شکل اجباری عوض کنند. زنگ آش رشته که شد آقای حدادی و اکرمی با شیوه ای قریب به random بچه ها را در هم بُر زدند!

این تصمیم مشاورها که در ذهن ما ساختارشکنی هم تلقی می شد باعث اعتراض همه ی کلاس شد: «آقا چرا جای ما رو زوری عوض کردین» و این جور حرف ها.

در جواب گرفتیم که:‌ «تجربه می گه رابطه هایی که دیرتر تشکیل شده پایدارتر بوده.»

قیافه ی ما با شنیدن این:

ادامه را بخوانید!

۰۵ مرداد ۹۲

آخرین دوشنبه ی سال بود... طبق رسم هر ساله قرار بود که زنگ ناهار در مدرسه آب بازی «دوشنبستون» انجام بشه و خیلی خوشحال بودیم.

من هم وسط یکی از زنگ تفریح ها از مدرسه رفتم بیرون و کلّی کیسه فریزر و شامپو خریدم که زنگ ناهار مجهّز باشیم.

زنگ قبل دوشنبستون شیمی ۱ داشتیم! ما که نمی خواستیم بخوابیم سر فیلم های شیمی، مثل همیشه رفتیم سراغ تجهیزات!

رضا هم اوّلین روزش بود که آیفون 4S ای که تازه خریده بود را مدرسه آورده بود.

ته کلاس نشسته بودیم و رضا با آیفونش بازی می کرد و من با آیپادم.

 

ادامه ی داستان را بخوانید!

۲۸ خرداد ۹۱

هفته ی پیش، آقای باقری واسه زنگ زبان نیومدن.

منم بی کار بودم؛ رفتم سر کلاس آقای نصرتی!

خیلی با حرکت صد و ششی ها حال کردم. بچّه ها از قبل، نون بربری و پنیر خریده بودن. بعد با آقای نصرتی هماهنگ کردن که آخر کلاس توی خود سایت بشینیم صبحانه بخوریم!

مرحله ی دوم هم قسمت آبمیوه بود. D:

 

این عکس ها رو تگ نمی کنم؛ خیلی زیاد بودیم!

یه عکس دیگه هم توی ادامه ی مطلب هست.

۱۰ ارديبهشت ۹۱

چند شب پیش داشتم با یکی از رفقای زمان دبستانم چَت می‏کردم که الان در آلمان زندگی می‏کند!

می‏گفت: «امروز روز اوّل مدرسه رفتنم بود.
با این که دیشب داشتم گریه می‏کردم که فردا چرا باید برم مدرسه...
ولی الان خیلی خوشحالم. مدرسه خیلی حال داد!»

 

به روز اوّل مدرسه‏ی امسال فکر کردم و حسرت خوردم.

روزهای اوّل، این عبارات در ذهنمان می‏گشت:
آقای محمودی، آقای عدلی، ...
دفتر چند برگ؟
کلاس صد و چندی؟
چرا این قدر راهنمایی و دبیرستان علامه حلی با هم فرق دارن؟
حلی یکی‏ها چه جور آدمایین؟
برنامه‏ی فردا چیه؟
...

 

امّا این رفیقم، چیزهایی می‏گفت که نشان می‏داد یک مدرسه‏ی ایرانی و مدرسه‏ای آلمانی کاملاً در دو جوّ متفاوت قرار دارند.

 

همین الان هم خیلی از ما ایرانی‏ها وقت خود را تلف می‏کنیم و این اتلاف را حس نمی‏کنیم...

 

قسمت‏های مهمّ گفت و گوی خود را ادامه‏ی مطلب گذاشته‏ام.

 

۲۷ فروردين ۹۱